خونه باغ

بوی نارنگی ، کیف ِ دوران ِ دبستان

مثلن همان عصر های شهریور ، سر ساعت همیشه گی ، تو پیراهن بلند و سپیدت با رُز های کوچک صورتی را می پوشیدی ، گوش واری از آخرین آلبالوی های مانده بر درخت را بر گوش هایت می آویختی و می نشستی در ایوان ، مو های قهوه ای ات را زیر آفتاب شانه می زدی و می بافتی . . . خوش به حال آفتاب که می توانست انگشتانش را از لای گیسوانت رد کند . . . در اتاق ، رو به پنجره ، پشت پیانو می نشستی و شروع می کردی به نواختن ، چه سر و صدایی به راه می انداختند کِلاویه ها ، از شوق لمس سر انگشتانت سر موعد روزانه . . . و خوش به حال باد ، که از لای شاخ و برگ درخت انجیر تاب می خورد ، از پنجره بالا می آمد و هم بازی همیشه گی مو های تو می شد ، هیچ گاه مرا به بازی تان راه نه دادید ! من همیشه کودک گوشه گیری می شدم که می ایستاد گوشه اتاق و فقط تماشایتان می کرد .

 

خونه نوشت :

+ اواخر ِ شهریور است و عصر های پیوند خورده اش با پائیز ، عجیب بی رمق اند . . . +

+ که این پائیز ِ زود رس ، دمار از روز گار ِ شهریور در آورد . . . +

+ Sat 13 Sep 2014 | 6:42 PM | Navid AhmadZadeh |