خونه باغ

رازهای یک خانه

از اتاق بيرون نمي روم . هواي تازه ، بَد کُشنده است اين روزها ! من به هواي مسموم اتاق عادت دارم . حتا اجازه نمي دهم کسي هواي تازه با خودش از بيرون بياورد و اگر هم داخل شود زمان زيادي براي تلف شدنش نياز نيست اما ديگر حوصله بيرون رفتن از اتاق و کندن گوري تازه در باغچه دل مُرده ی حياط و چال کردنش را نه دارم . پنجره هاي اتاق را از پشت تخته کرده ام و تنها نور اتاق ، لامپ زردی ست که شب و روز به حد انفجار مي سوزد و مي سازد . . . صدايش انگاري دريلي ست با مته هاي نوري که دريچه هايي به سوي بد بختي درونم حفر مي کنند ! چندین روز است که صدايي نه شنيده ام ، آخرين صدايي که شنيدم صداي باران و دو مردي که در آن هوا حوصله ي دعوا داشتند و بلند بلند به هم فحش هاي آب دار مي دادند ، بود ! از آن روز به بعد برای مغزم هم صحبت اجباری شده بودم ، به نا چار گاهي عصباني مي شدم و گاهي لب خندي بي معني مي زدم و دوست داشتم با مشت فکش را پائين بياورم ! ولي باز او داشت يک سره فک مي زد و من خودم را به کر بودن مي زدم ! کاش مغرم هم مثل زبانم لال مي شد !

خونه نوشت :

+ خسته گی ِ مُمتد ، تنهائی ِ مُطلق ، . . . +

+ Mon 13 Apr 2015 | 14:39 PM | Navid AhmadZadeh |