X
تبلیغات
خونه باغ

خونه باغ

سال های دور از خانه

از اتاق بيرون نمي روم . هواي تازه بد کُشنده است اين روزها ! من به هواي مسموم اتاق عادت دارم . حتا اجازه نمي دهم کسي هواي تازه با خودش از بيرون بياورد و اگر هم داخل شود زمان زيادي براي تلف شدنش نياز نيست اما ديگر حوصله بيرون رفتن از اتاق و کندن گوري تازه در باغ چه دل مُرده ی حياط و چال کردنش را نه دارم ! پنجره هاي اتاق را از پشت تخته کرده ام و تنها نور اتاق ، لامپ زردی ست که تمام مدت مي سوزد و مي سوزد . . . صدايش انگاري دريلي ست با مته هاي نوري که دريچه هايي به سوي بد بختي درونم حفر مي کنند ! چاهارده روز است که جز این صدا صداي دیگری نه شنيده ام ، آخرين صدايي که شنيدم صداي باران و دو مردي که در آن هوا حوصله ي دعوا داشتند و بلند بلند به هم فحش هاي آب دار مي دادند ، بود ! نه ، آخرين بار نه بود ، از آن روز به بعد برای مغزم هم صحبت اجباری شده بودم ، گاهي عصباني مي شدم و گاهي لب خندي بي معني مي زدم و دوست داشتم با مشت فکش را پائين بياورم ! ولي باز او داشت يک سره فک مي زد و من خودم را به کر بودن مي زدم ! کاش مغرم هم مثل زبانم لال مي شد . 
                                                                                                                      نوید احمدزاده 
خونه نوشت :

+ سیرم از خود خوری !
++ بدون تو ، ماهی ها لب به غدایشان نمی زنند . . .

+ Sat 19 Apr 2014 | 2:40 PM | Navid AhmadZadeh |