خونه باغ

سال های دور از خانه

- « نه خانوم نمی شه بذا کارمون و بکنیم » مرد این جمله را می گوید و در را می بندد ، سیگاری روی لب می گذارد و می پرسد : - « تنها آوردینش ؟ کس و کاری نه دارین این جا ؟ » سرم را پائین می اندازم و جوابی نمی دهم .  - « باشه عب نه داره ، بیا جیباش و خالی کن » جلو تر که می روم قیافه آرام پدرم را می بینم ، هیچ وقت در تمام این سال ها به این آرامی نه دیده بودمش ! سال هایی که همیشه برای من و مادرم در تکاپو بود و یک لحظه آرام و قرار نه داشت . . . صبح ِ خیلی زود از خانه می زد بیرون و وقتی شب ، از نیمه گذشته بود بر می گشت و مثل یک جنازه می افتاد ! « کجایی عمو ؟ » مرد در حالی که دود سیگارش را بیرون می دهد ، صدایم می کند . دست در جیب پیراهن پدرم می برم ، کارت شناسائی اش را با مقداری پول خُرد بیرون می آورم . دست می کنم توی جیب سمت راست شلوارش و کیف پول قهوه ای اش را بیرون می آورم و باز می کنم ، عکس سیاه-سفید جوانی مادرم ، پشت پنجره ِ ی قلبی کیف جا خوش کرده و می خندد ! صدای گریه مادرم از پشت در هر لحظه بلند تر می شود ! توی جیب سمت چپش ، دسته کلید خانه و گوشی موبایلی که تازه کار کردن با آن را یاد گرفته بود را بیرون می آورم . دست می برم تا ساعت مچی اش را باز کنم ، دستش حسابی سرد شده ، ثانیه شمار هنوز دارد جلو می رود اما نبض پدر یک جا ایستاده . وسایل و لباس های پدر را توی پلاستیکی می ریزم و می گذارم گوشه ی غسال خانه ، لباس هایی که حالا بین شان پدری نیست !

 

خونه نوشت :

+  به چنگ هایی که بی هوا در خاب بر صورتم انداخته ام و هیچ یادم نیست ! +

++ کاش یادم باشد موقع دیدنت ، پلک نزنم  ++

+ Mon 12 Jan 2015 | 7:11 PM | Navid AhmadZadeh |