خونه باغ

کاش درخت گیلاس می توانست میوه هایش را به خورد

پاکتی سیگار از سوپر مارکت سر کوچه می خرم ، سوار ماشین می شوم و به سمت خانه به راه می افتم . جلوی در پارکینگ ، مرتضا را با دختری غریبه می بینم ، مرتضا پسر هم سایه طبقه بالایی ست ، بیست و یکی دو سال بیش تر نه دارد اما دختر ، سنش کم تر از مرتضا نشان می دهد ، هفده ، هجده ! مرتضا از آن آدم هایی ست که ظاهر مثلن مثبتی دارد اما در خفا کاری نه مانده که نه کرده باشد ! مرا که می بیند هول می شود و سریع دختر را می کشد گوشه ی دیوار . توجهی نمی کنم و وارد پارکینگ تاریک آپارتمان می شوم . نور چراغ که به شب رنگ های زرد روی دیوار می خورد مطمئن می شوم که ام شب زود رسیده ام و جای پارکم خالی ست . ماشین را پارک می کنم و پیاده می شوم . از پله ها بالا می روم ، کلید می اندازم و در را باز می کنم . اسباب زیادی در خانه نه دارم ، یخ چال و گاز که در آش پز خانه است و تلویزیون با کاناپه بادمجانی رو به رویش در هال . همیشه پتویی از پشت کاناپه آویزان است و مخصوص فیلم دیدن های شبانه ام است ، فیلم هایی که پایان همه شان را در خاب می بینم . . . کف خانه را با روز نامه پوشانده ام برای همین با کفش به دست شوئی می روم از دست شوئی که بیرون می آیم در آینه رو شوئی نگاهم به خودم می افتد ، به چشم های سیاه و درشتم که لب ریز از خسته گی اند . . . صورت رنگ پریده و مو های سفید صورتم را در همین تاریکی هم می توانم تشخیص دهم . شیر آب را باز می کنم و با کف دست چند مشت آب به صورتم می زنم . . . به سمت آش پز خانه می روم ؛ موبایل ، سیگار و فندک و کیف پولم را روی میز غدا خوری می گذارم . یخ چال را باز می کنم و بطری را بر می دارم ، دلم می خاهد همان جا سر به کِشم ! اما یکی از لیوان های کم تر کثیف شده روی سینک ظرف شویی را از بین ظرف های نه شسته بر می دارم ، فکر می کنم آخرین بار در این لیوان چایی خورده باشم چون ته لیوان زرد است ! لیوان را پر می کنم و بطری را در یخ چال می گذارم . می نشینم روی صندلی ، پنکه روی دور تند می چرخد . . . حباب ها آرام از پایین لیوان به روی لیوان می آیند و کنار هم می نشینند . . . سرم را خم می کنم و به ساعت دیواری توی هال نگاه می کنم هنوز ده دقیقه مانده است . . . تیک تاک ساعت روی اعصابم است ولی حوصله خفه کردنش را نه دارم ، همیشه دعا می کنم کاش زود تر باتری اش تمام شود ! اما انگار نه انگار . . . به ساعت موبایلم نگاه می کنم ، یک دقیقه از ساعت دیواری جلو تر است ! می روم پلی لیست گوشی ام و ربنای شجریان ! سرم را به صندلی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم ، صدای دور تند پنکه ، صدای شجریان ، تیک تاک ساعت ، هیچ کدام مانع چرت ده دقیقه ای ام نمی شود تا این که مگسی روی دماغم فرود می آید و چرتم را می پراند : « اَه ، باز این پنجره صاحب مُرده باز مونده و هر چی مگس ِ جمع شده رو سینک ، ام شب هم مثل شب های پیش باید مگس شکار کنم ! » صدای موذن از پنجره می آید : « حی الی خیر العمل . . . » لیوان را بر می دارم و یک باره سر می کِشم . عکس جگر سالم روی پاکت سیگار را که می بینم ، هوس جگر گوسفند می کنم ! سیگار را بر می دارم و می روم روی کاناپه ولو می شوم . . . تلویزیون را روشن می کنم ، سیگاری هم ! هیچ چیز به اندازه بی سیگاری طول روز اذیتم نمی کند . نه گشنه گی ، نه تشنه گی و نه حتی گرما ! فقط سی گار و سیگار !

 تلویزیون دارد اخبار ساعت ۲۱ را نشان می دهد :

-حمله هوایی صهیونیست ها به نواز غزه ، غزه در آتش و خون !

-هلاکت تعدادی از تروریست های داعش به دست ارتش مردمی عراق !

-سوریه با بشار اسد بار دیگر روی صلح و آرامش به خود می بیند !

-در اِمریکا مردی با اسلحه هم سر و سه فرزندش را کُشت !

-و حالا گزارشی به بینید از میل و رغبت فراوان مردم عزیز کشور مان برای به دنیا آوردن فرزندان بیش تر آن هم به روش زایمان طبیعی !!!

چشمم به قاب عکس روی دیوار می افتد ، هم سر و بچه هایم توی قاب ، لب خند می زنند . . . بی اختیار اشکی از گوشه چشمم می سُرد و بین دو شکاف لب هایم می ایستد . آخرین پُک را به سیگارم می زنم . . .کفش هایش را همان جا در می آورم و با جوراب هایم توپی درست می کنم و پرتش می کنم کنج دیوار . . . پا هایم را بو می کنم ! چند روز است که حمام نه رفته ام . . . ! زنگ در به صدا در می آید و بدون آن که به پرسم کیست ؟ می روم تا در را باز کنم . همین که در را باز می کنم مرتضا به جای سلام بو می کشد !!!

-مرتضا : « بوی چیه ؟ »

جلوتر می آید و دهانم را می بوید !

-مرتضا : « مسعود تو خجالت نمی کشی با این سن و سالت ؟ خجالت هم خوب چیزیه والا ! بقیه ماه های سال که بوی کثافتش خونه رو بر می داره ! لا اقل این یه ماهه رو نه خور دائم الخمر بد بخت ! »

-مسعود : « به بین بچه جون کسی زنگ نه زده تا جناب عالی یه الف بچه بیای این جا واسه من نطق کنی ! نذا دهنم وا شه !‌ پائین داشتین با اون دختره چه غلطی می کردین ؟ ها ! »

مرتضا رنگش عوض می شود و با مِن و مِن می گوید : « . . . هیچ چی ! چی کار می کردیم مگه ؟ »

 -مسعود : « چیه ؟ چرا دست و پات و گم کردی ؟ »

- مرتضا : « هیچ چی ، اصلن اومده بودم بگم قبض های این ماه اومده باید پولش و بدی ! »

-مسعود : « خب از اول بگو دردت پوله »

می روم از روی میز ، کیف پولم را بر می دارم و می آورم .

-مسعود : « بیا هر چه قد می خای بر دار ، فقط زود تر بزن به چاک که نمی خام ریختت و به بینم »

مرتضا از لای کیف دو تراول پنجاهی بر می دارد ، نگاه سنگینی می کند و بدون هیچ حرفی پله ها را بالا می رود . . .

بر می گردم داخل ، لیوان را پر می کنم و سر می کِشم :

 « گور بابات مرتضا ، حالا می شینم تا اذان صبح می خورم به بینم کی می خاد چی بگه ؟؟؟ »

                                                                               

خونه نوشت :

+ بیست و پنجم تیر نود و سه +

++ اولین تجربه داستان نویسی ++

+++ ممنون از دوستانی که با نقد و نظرات سازنده شون در باز نویسی داستان کمکم کردند +++

+ Sun 3 Aug 2014 | 9:42 PM | Navid AhmadZadeh |